تبلیغات
◦♥◦♥◦♥برای خدا... - مطالب اردیبهشت 1391
◦♥◦♥◦♥برای خدا...

سجده ی عشق

خدایا !

زیستنی به من بیاموز که از بی ثمری لحظه ی مرگ حسرت نخورم.

خدایا!

تو چگونه زیستن را به من بیاموز ..... چگونه مردن را خود خواهم آموخت!          با تشکر از منبع:Gardooonak.blogfa.com


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 06:08 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

سلام به همگیتون! اولا از نظرات همگیتون ممنونم که اینقدر بهم انرژی میدین تا بیشتر تلاشمو بکنم!بیشتر دلم میخواد بقیه یادبگیرن تا نظر بدن ولی خوشحال میشم ببینم خوشتون اومده یا نه! راستی فعلا نمیتونم بیام من که دلم میخواد قول میدم تا این هفته دوباره آپ کنم!من که از خدامه! بازم ممنون!
نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 05:36 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

این متن طولانی بود چون وقت ندارم نصف اونو نوشتم بقیشو بعد میارم! ! یادگرفتم که:نمیتونی کاری کنی که کسی دوست داشته باشه.تنها کاری که میتونی بکنی اینه که کسی باشی که یکی دوسش داشته باشه! یادگرفتم که: مهم نیست چقدر توجه میکنم بعضی آدم ها هیچوقت جوابتو نمیدن! یادگرفتم که: سال ها طول میکشه تا کسی بهت اعتماد کنه ولی تو یه ثانیه میتونه ازبین بره! یادگرفتم که: مهم نسیت که چقدر دوستت خوبه!هرچند وقت یکباری ممکنه آسیب برسوننتون پس ببخشینشون! یادگرفتم که: مهم نیست چی ها تو زندگیت داری مهم اینه که کیارو تو زندگیت داری!
یادگرفتم که:هیچوقت نباید یه معذرت خواهی رو با بهونه هات خراب کنی! یادگرفتم که:میتونی تو زندگیت کاری کنی حتی تو یه لحظه که باعث بشه قلبت درد بگیره یادگرفتم که: خیلی داره طول میکشه تا کسی که میخوام بشم! یادگرفتم که: همیشه باید کسانی رو که دوست داری باهاشون خوب رفتار کنی ممکنه آخرین باری باشه که میبینیش!

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 07:20 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

سلام.واقعا ببخشید آپ نکردم.چند روز تهران بودم و کامپیوترم هم خراب شد! یه داستان دیگه  آوردم! یه پسری بود که اخلاق خیلی بدی داشت! پدرش بهش یه کیف پراز حلزون داد و بهش گفت هر وقت که کنترل خودشو از دست میده یکی از اون حلزون هارو با چکش بشکونه! روز اول پسره 37 تا از اون هارو شکوند!روزهای بعدی که یادگرفت خودشو کنترل کنه تعداد حلزونا کمتر شد! فهمید که کنترل کردن خودش آسون تر از شکوندن اون حلزون ها بود! بالاخره روزی اومد که دیگه عصبانی نمیشد و به پدرش گفت! این دفعه پدرش گفت هربار که تونست خودشو کنترل کنه یکی از حلزون هارو آزاد کنه! روزها گذشت و پسرش بالاخره تونست به پدرش بگه که همه حلزون ها آزاد شدن! پدرش دستشو گرفت و گفت:خوب از عهده اش بر اومدی ولی به سوراخ های لاکش نگاه کن! هیچ وقت مثل اولش نمیشه! وقتی توهم توعصبانیتت حرف میزنی حرفاتم زخم هایی مثل این جا میگذارن!میتونی هرچندتا که میخوای یکی رو چاقو بزنی مهم نیست چندبار این کارو انجام میدی زخمش هیچ وقت از بین نمیره! پس حتما رفتارتونو کنترل کنین دفعه بعدی که یه چیزی میگین که بعد از گفتنش پشیمون میشین!


نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 06:47 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

خدایا,کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم!!!                                                           خدایا نگویم دستم را بگیر,عمریست گرفته ای مبادا رها کنی!                                                یادمان باشد که قولی را که با خداوند در طوفان بستیم در آرامش فراموش نکنیم.....!                     

بدان که زندگی تاس خوب بازی کردن نیست تاس بد را خوب بازی کردن است.                   خدایا,لطف  و رحمتت رو شامل حال هممون قرار بده! ای کاش میتونستم به جای همه آدم ها داد بزنم که چقدر دوست دارم...! میدونم هیچ وقت اونطوری که میخواستی نبودم! خیلی خیلی دوست دارم! تورو با هر کی که تو رو یاد من میندازه...!.     


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 04:38 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

این داستان واقعا شاید ساده باشه ولی چیز خیلی با ارزشی رو میرسونه! یه روز یه پدر وپسر داشتن تو کوه ها قدم میزدن که ناگهان پسره میفته و صدمه میبینه و داد میزنه:آی ی ی ی!!! شگفت زده میشه و همون صدای خودشو میشنوه که تکرار میشه!کنجکاو میشه و داد میزنه:تو کی هستی؟دوباره میشنوه:تو کی هستی!بعد داد میزنه:من تحسینت میکنم!و میشنوه:من تحسینت میکنم!عصبانی میشه و داد میزنه:بی عرضه! دوباره میشنوه:بی عرضه!به پدرش نگاه میکنه و میگه:چه اتفاقی داره میفته؟پدرش میگه پسرم دقت کن!دوباره خودش داد میزنه:تو یه قهرمانی!!صدا هم جواب میده:تو یه قهرمانی!!بعد پدره توضیح میده:مردم به این میگن اکو ولی این واقعا زندگیه!زندگی هرچیزی رو که گفتی یا انجام میدی بهت پس میدی!زندگیمون انعکاس کارای خودمونه!اگه عشق بیشتر تو دنیا میخوای,عشق بیشتری تو قلبت درست کن!اگه رقابت بیشتری تو تیمت میخوای,رقابت خودتو بهتر کن!این رابطه شامل همه چی میشه در همه جنبه های زندگی!زندگی هرچیزی رو که بهش میدین بهتون پس میده....!
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 04:32 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

واقعا خیلی خوشحالم که همچین وبلاگی زدم!چون هرچی تودلم هست میگم سبک میشم و شایدم یکی صدامو بشنوه!امیدوارم...!واقعا نظرم بدین انرژیم بیشتر میشه و بیشتر بیشتر متن میذارم!این یکی متن یکی از بهترین چیزهایی هست که میتونین تو زندگی انجام بدین!یادتون باشه! یه لبخند هزینه زیادی نداره ولی خیلی چیزها میده!یه لبخند کسانی رو که میگیرنش توانگرتر میکنه بدون اینکه کسی روکه میده فقیرتر کنه!فقط یه لحظه طول میکشه ولی خاطره اش بعضی اوقات تا ابد تویاد می مونه!حتی یه فقیرم میتونه باهاش ثروتمند بشه!یه لبخند خوشبختی رو تو خونه میاره!یه لبخند آسایش رو به به آدم بیزار میده,خوشحالی رو به یه آدم دلسرد,آفتاب رو به یه آدم ناراحت و بهترین پادزهر طبیعت واسه سختی هاست!ولی هنوزم نمیتونه خریده بشه,گدایی بشه,دزدیده بشه,قرض گرفته بشه!چیزیه که هیچ ارزشی نداره تا وقتی داده بشه!بعضی آدم ها خیلی خسته تر از اینان که بهتون یه لبخند بدن!ولی بهشون تاجایی که میتونین بدین انگارکه هیچ کس به اندازه اونها نیازش نداره!اونهایی که دیگه ندارن تا بدن...!
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 04:30 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

سلام به همه شما! امروز یه داستان قشنگ دیگه آوردم که خیلی باهاله!اول بخونینش بعد میگم چرا! درواقع یکی داره درمورد یکی از دوستاش صحبت میکنه! جری یه جور آدمی بود که همش همه ازش بدشون میومد! همیشه سرحال بود و همیشه یه چیز مثبت واسه گفتن داشت که بگه! اون یه مدیر بود مدیر یه رستوران و همه پیشخدمت هاش هم همیشه دنبالش راه میفتادن! فقط هم به خاطر رفتارش!انگیزه خیلی خوبی داشت! اگه یکی از کارکنانش روز بدی داشت حتما میرفت و بهشون میگفت که به طرف خوب قضیه نگاه کنه! دیدن جری با این رفتار یه روز مجبورم کرد که برم پیشش و ازش بپرسم!گفتم: من نمیفهمم,نمیتونی همیشه یه آدم مثبت باشی!چجوری این کار رو میکنی؟ اون هم جواب داد:هر روز صبح که پامیشم به خودم میگم جری امروز دوتا راه بیشتر نداری!یا میتونی سرحال باشی یا اینکه بی حال باشی!منم سرحال بودنو انتخاب میکنم!هربار هم که یه چیز بد اتفاق میفته میتونم انتخاب کنم که یه قربانی باشم یا اینکه ازش یه چیز یادبگیرم!منم دومی رو انتخاب میکنم!هر وقت هم یکی میاد پیشم ایراد میگیره میتونم انتخاب کنم که ایرادشون رو قبول کنم یا اینکه به جنبه خوبش  نگاه کنم! منم به جنبه خوبش نگاه میکنم!منم گفتم:آره درسته ولی اونقدر آسون نیست!گفت:چرا هست!ولی زندگی همش انتخابه و وقتی همه چیزهارو کنار میذاری هرلحظش یه انتخابه! خودتی که انتخاب میکنی چجوری بهشون عکس العمل نشون بدی!خودتی که انتخاب میکنی چجوری مردم روت تاثیر میذارن.تویی که انتخاب میکنی خوشحال باشی یا نه!از همه مهمتر خودتی که انتخاب میکنی چجوری زندگی کنی! به چیزی که جری گفت فکر کردم و بعد هم رستوران رو ترک کردم تا شغل خودمو شروع کنم!دیگه باهم در ارتباط نبودیم ولی بیشتر اوقات به حرفهاش فکر میکردم که بجای اینکه جواب بدم انتخاب کنم!سال ها گذشت تا اینکه شنیدم جری یه کاری کرد که هیچوقت فکرشو نمیکردین!یه روز در رستورانشو باز گذاشت و توسط 3 دزد مسلح بهش شلیک شد ولی خوشبختانه سریع عملش کردن وبعد یه سری مراقبت ها جری از بیمارستان مرخص شد!من 6ماه بعد اون اتفاق دیدمش و وقتی حالشو پرسیدم زخمهاشو بهم نشون داد.نگاه نکردم ولی ازش پرسیدم که وقتی اون اتفاق افتاد چی به فکرش اومد و گفت:اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که باید در رو قفل میکردم و وقتی هم که روی زمین افتادم 2 انتخاب بیشتر نداشتم! میتونستم بمیرم یا زندگی کنم و منم زندگی رو انتخاب کردم!پرسیدم که نترسیدی بیهوش نشدی؟گفت:خدماتشون عالی بود.تا آخر مراقبم بودن و بهم میگفتن که حالم بهتر میشه!ولی وقتی که به اتاق عمل بردنم خیلی ترسیده بودم.از نگاهشون میخوندم که میگفتن این یه مرده است! پرستارها بهم میگفتن که به چیزی حساسیت دارم منم گفتم آره!بعد داد زدم دارم انتخاب میکنم که زندگی کنم!عمل کنین انگار که زنده ام نه مرده!جری به خاطر همه زحمت های دکترهاش زندگی کرد ولی همینطور بخاطر اخلاق فوق العاده اش!بخاطر اون یادگرفتم که هر روز تو زندگی باید انتخاب کنیم و همینطور رفتارت و اخلاقت همه چیزته! به نظر منم واقعا درسته!همه چیز زندگی خودتی که توش تاثیر میذاری ولی واقعا به انرژی مثبت اعتقاد دارم!هرباری که همش آه و ناله کردم به هیچ جایی نرسیدم ولی هروقت هم که خندیدم همیشه بهترین ها نصیبم شد!یه چیز بهتون بگم تاحالا به هیچ کی نگفتم!یه روز هم دینی باید میخوندیم هم جغرافی!منم به یه دلایلی هیچ کدومو نخوندم!نمیدونم واسه چی رفتم مدرسه!ولی همش میگقتم خدایا میدونم اصلا مجبور نیستی کمکم کنی تقصیر منه که باید میخوندم ولی وقتی معلممون داشت اسم هارو صدا میزد داشت قلبم از جا درمیومد ولی درعین حال هم فقط به خدا ایمان داشتم!میدونستم اشتباه خودمه ولی فقط میگفتم خدایا کمکم کن این یه بار رو!به هیچ کی هم چیزی نگفتم دوستام اصلا نمیدونستن!ولی باورتون نمیشه شاید خیلی درس مهم هم نبود ولی خوب اون لحظه واقعا ترسیده بودم!آخرای زنگ که بود دیدم که از من نپرسید ولی اونجا اولین باری بود که واقعا کمک خدارو حس کردم.شاید شما نفهمین الان چون گقتنی نیست!فقط میخواستم بگم اینجور موقع ها فقط ایمان به خدا هستش که کمکتون میکنه و باید همه چیزو دست اون بسپرین حتی اگه نتیجه به نفعتون نباشه درعوض به صلاحتونه...!
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 04:27 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

من این متنو خیلی دوست دارم.از این وب برداشتمش gardoonak.blogfa.com
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ساعت 02:08 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

یه روز یه مرده پیله یه کرم رو دید.یه روز دید که داره باز میشه و رفت ونشست و شروع کردن به نگاه کردنش که چجوری سعی میکرد از سوراخش بیرون بیاد.بعد به نظر رسید که دیگه اون کرم دیگه تلاشی نمیکنه انگار که همه سعیشو کرده باشه و به جایی نرسه!پس تصمیم گرفت به پروانه کمک کنه.یه قیچی برداشت و قسمت باقی مونده پیله رو در آورد.بعد پروانه راحت در اومد ولی خیلی کوچیک بود و پرهاش هم چین خورده بود.بعد اون مرد شروع کرد به نگاه کردن پروانه و انتظار داشت که بال هاشو باز کنه و شروع کنه به پرواز.ولی مرده نمیدونست که اون سختی واسه پروانه لازم بود تا بال هاشو بدست بیاره.کاری که خدا واسش در نظر گرفته بود تا بتونه بعد رهایی از پیله پرواز کنه و درحقیقت پروانه دیگه پرواز نکرد و تا آخر عمرش به خزیدن ادامه داد.گاهی اوقات سختی ها دقیقا همون چیزهایی هستن که ما تو زندگی نیاز داریم.اگه خدا هیچ سختی به ما نمیداد تو زندگی و هیچ مانعی که از اون رد بشیم اون وقت دیگه همونجوری ناتوان میموندیم!هیچ وقت اونقدر قوی که میتونستیم بشیم نمیشدیم! هیچ وقت نمیتونستیم پرواز کنیم!

 

از خدا نیرو  خواستم:و خدا بهم سختی هارو داد تا منو قوی کنه! از خدا آزادی خواستم:و خدا بهم مشکلاتی داد تا حلشون کنم! از خدا موفقیت روخواستم:و خداهم بهم عقل داد تا کار کنم! از خدا شجاعت خواستم:و خدا بهم خطر داد تا از پسش بربیام! از خداعشق خواستم:و خدا بهم آدم های نیازمندی رو داد تا کمکشون کنم! از خدالطف و رحمتشو خواستم:و خداهم بهم فرصت های زیاد داد! هیچ چیزی رو که میخواستم به دست نیاوردم ولی هر چیزی که نیاز داشتم نصیبم شد! همیشه به خدا اعتماد کنین,همیشه!!

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 10:10 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

 

این متنی که میخوام ارسال کنم درمورد عشقه! به نظر من بهترین نعمتیه که به همه ما داده شده اگه همه ارزششو بدونن! هممون با عشق به دنیا اومدیم و هر روزی که میتونیم زندگی کنیم و این یه ذره وقتی که داریم هم باید ازش استفاده کنیم تا تا میتونیم نفس بکشیم همه رو دوست داشته باشیم!هیچ چیزی پاکتر از دوست داشتن نیست هیچ چیزی به پاش نمیرسه مهم نیست چه شکلی باشه حتی اگه یکی رو دوست داشته باشی که دوست نداشته باشه حتی اینم قشنگه بااین که خیلی سخته! فقط میگم خدایا ممنونم که این نعمت رو به هممون دادی!!!! عشق و زمان


 

 

یکی بود یکی نبود.یه جزیره ای بود که اونجا همه احساسات زندگی میکردن:خوشبختی,بدبختی,علم و بقیه ها از جمله عشق!یه روز خبرداده شده بود که قراره جزیرشون غرق بشه,پس همه قایق هایی ساختن و اونجارو ترک کردن بجز عشق!عشق تنها کسی بود که اونجا موند.میخواست نا آخرین لحظه ممکن اونجا بمونه!وقتی که جزیره کاملا غرق شده بود,عشق تصمیم گرفت که از کسی کمک بخواد.ثروت داشت از کنار عشق توی یه قایق مجلل رد میشد که عشق گفت."ثروت,میتونی منم با خودت ببری؟ثروت جواب داد:نه,یه عالمه نقره و طلا تو قایقمه.جایی واسه تو نیست!عشق تصمیم گرفت از غرور که داشت تو یه کشتی زیبا از کنارش رد میشد بپرسه.عشق گفت:غرور,لطفا کمکم کن!اون گفت:نمیتونم کمکت کنم,عشق.تو کاملا خیسی و ممکنه کشتیمو خراب کنی!بدبختی هم به عشق نزدیک بود پس عشق گفت:بدبختی,بذار باهات بیام!اون گفت:وای.....عشق,خیلی ناراحتم که باید خودم تک وتنها باشم!خوشبختی هم از کنارعشق رد شدولی اونقدر خوشحال بود که حتی صدای عشق رو نشنید وقتی که صداش کرد.ولی ناگهان,یه صدا اومد که گفت:عشق,بیا من تورو باخودم میبرم!یه بزرگتر بود.عشق اونقدر خوشحال و سپاسگذار بود که حتی یادش رفت بپرسه کجا داشتن میرفتن!وقتی که رسیدن به خشکی,اون بزرگتره راه خودشو رفت.عشق فهمید که چقدر بهش مدیون بودو از یه بزرگتره دیگه به نام علم پرسید که کی کمکم کرد؟اون زمان بود.علم گفت!عشق پرسید:زمان؟ولی چرا زمان کمکم کرد؟علم با یه لبخند عمیق جواب داد که"چون فقط زمانه که میتونه بفهمه چقدر عشق باارزشه!

 


نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 10:08 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

**عشق با یه لبخند شروع میشه,با یه بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه! **هیچوقت واسه کسی که واست گریه نمیکنه گریه نکن!  **دوستای خوب سخت پیدا میشن,ترکشون سختره و فراموش کردنشون غیرممکنه! **فقط میتونی تا جایی که هل میدی جلو بری.**اتفاقات بلندتر از حرف ها حرف میزنن.**سخت ترین کاری که انجام بدی اینه که بشینی نگاه کنی کسی رو که دوست داری یکی دیگه رو دوست داشته باشه!**نذار گذشته عقب نگهت داره!وگرنه چیزهای خوب رو از دست میدی! **زندگی کوتاهه اگه یه مدتی دوروبرتو نگاه نکنی ممکنه از دستش بدی.**اگه فکر میکنی دنیا معنی نداره دوباره خوب فکر کن.ممکنه خودت دنیای یه نفر باشی!**دوستای خوب مثل ستاره ها میمونن.همیشه نمیبینیشون ولی میدونین که همیشه اونجا هستن!**چیکار میکنی اگه تنها کسی که میتونه آرومت کنه واشکاتو پاک کنه کسیه که خودش گریه ات آورده؟**همه چیز آخرش خوبه ولی اگه خوب نیست پس آخرش هم نیست!**هر لحظه ای که عصبانی میشین یه ثانیه خوشبختیتون رو از دست دادین. اگه میخواین بردارین حتما منبع رو هم بنویسین چون واقعا خیلی زحمت میکشم اینارو معنی میکنم. نظرهم اگه بدین واقعا ممنون میشم! باتشکر!
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 10:03 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

سلام دوستای گلم.این متنی که امروز میخوام بنویسم واقعا خیلی قشنگه.خودمم وقتی خوندم تحت تاثیر قرار گرفتم.واقعا نمیدونم چی بگم ولی فقط با خوندنش میفهمین که زندگی خیلی قشنگه و نعمت خیلی بزرگیه!یعنی بیشتر عاشقش میشین! بعضی اوقات آدم هایی وارد زندگیتون میشن و زود میفهمین که یه حکمتی داشته تا یه هدف هایی انجام بگیره یا کمکتون کنن بفهمین که کی هستین و کی میخواین باشین.هیچ وقت نمیدونین این آدم ها ممکنه کی باشن! یه هم اتاقی, یه همسایه, یه معلم یه دوست, یه معشوقه و یا شایدم یه غریبه! ولی وقتی آشنا میشین همون لحظه میدونین که اونها زندگیتونو به نحوی توش تاثیر میذارن.گاهی اوقات چیزهایی اتفاق میفتن که ممکنه خیلی وحشتناک و دردناک و ناعادلانه به نظر برسن ولی در مقابل میبینین که بدون رد کردن اون موانع هیچ وقت نمیتونستین قدرت و پتانسیلتونو  و عزمتنونو دریابین! مریضی و صدمه و عشق و لحظه های از دست دادن خوشبختی همه برای تست کردن محدودیت روحتون ظاهر میشن!بدون اون امتحانات کوچیک  که هرچی ممکنه باشن, زندگی مثل یه یه جاده صاف و همواری میشد که به هیچ جایی ختم نمیشد.راحت و بی خطر میشد ولی بی معنی و یکنواخت! آدم هایی که تو زندگیتون ملاقات میکنین تو زندگیتون اثر میذارن و موفقیت ها و  سقوط هایی که تجربه میکنین کمک میکنن که کسی که هستین رو بسازن و کسی که میخواین باشین. حتی از تجربه های بدم میشه یاد گرفت!در حقیقت بعضی اوقات اونها مهمترینشون هستن! اگه کسی دوستتون داره شما هم دوسش داشته باشین از هر طریقی که میتونین نه فقط بخاطر اینکه اونها دوستون دارن بلکه بخاطر اینکه اونها به یه طریقی دارن دوست داشتنو یادتون میدن!اینکه چجوری چشما و دلتونو به روی بقیه چیزها باز کنین!اگه کسی آزارتون میده دلتونو میشکنه یا بهتون خیانت میکنه ببخشینش چون اونها بهتون یاد میدن که یادبگیرین که مواظب باشین که دلهاتونو به روی کیا باز میکنین! هر روز رو به حساب بیارین! هر لحظه رو قدرشو بدونین و طوری ازشون استفاده کنین که انگار هیچوقت دوباره نمیتونین تجربه اش کنین.با کسایی حرف بزنین که هیچوقت تابحال حرف نزدین و به حرف هایی که دارن گوش بدین! بذارین عاشق بشین, دلتون راحت بشکنه و چشماتونو بیشتر بازکنین!سرتونو بالا بگیرین چون حقشو دارین! به خودتون بگین که شخص منحصربه فردی هستینو و خوتونو باور داشته باشین چون درغیر این صورت واسه بقیه سخت میشه که باورتون کنن! میتونین هر آرزویی تو زندگیتون بکنین! زندگی خودتونو بسازینو و با هیچ پشیمونی زندگی کنین.و اگه کسی رو هم دوست دارین بهش بگین چون هیچوقت نمیدونین که فردا با خودش چی میاره!هر روزی که زندگی میکنین یه درس جدید یاد بگیرین! چون امروز فردایی هست که دیروز نگرانش بودین.....! درموردش فکر کنین!ارزششو داشت؟ واسه دنیا ممکنه فقط یه نفر باشی ولی واسه یه نفر ممکنه همه دنیا باشی!
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 10:01 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

سلام به همه. یه داستان دیگه آوردم.فقط یه چیز بگم این داستان هایی که مینویسم که از این به بعد میبینین خودتون بیشتر از سایت های انگلیسی آوردم و کلی و بطور خلاصه معنی میکنم یعنی تک تک کلمه هارو معنی نمیکنم.فقط در حدی مینویسم که یه چیز یاد گرفته باشینو و منظورمو رسونده باشم..ممکنه بعضی هاشون یه خورده نارحت کننده باشه ولی من نمیخوام کسی ناراحت بشه فقط گاهی اوقات لازمه آدم به خودش بیاد و اینارو بشنوه که خودش درس بگیره واین کارهارو تکرار نکنه! یه روز یه مرد جوان داشت واسه فارغ التحصیل شدن از دانشگاه آماده میشد.ماه ها آرزو داشت که یه ماشین بخره و به باباشم همش میگفت که براش بخره چون میدونست که از عهده اش برمیاد.بالاخره تو روزی که فارغ التحصیل شد باباش باهاش تماس گرفت که بیاد و ببینتش.پدرش بهش گفت که چقدر دوستش داره و بهش افتخار میکنه.بهش یه جعبه کادو داد.پسرش کنجکاو شد و یه خورده نا امید.چون وقتی جعبه رو باز کرد فقط توش یه کتاب پیدا کرد که اسمش روش نوشته بود.عصبانی شدو سر پدرش داد زد و گفت باهمه اون پولهات به من فقط یه کتاب دادی و خونه رو با عصبانیت ترک کرد.سالها گذشت و مرد جوان خیلی تو کارش موفق بود.خونه زیبا و خانواده فوق العاده ای داشت ولی فهمید که پدرش خیلی پیر شده و فکر کرد که شاید باید بره که ببینتش.بعد اون روز فارغ التحصیلی دیگه هرگز ندیدش!قبل از اینکه قرار بذاره که بره یه تلگراف بهش رسید که میگفت پدرش فوت کرده و همه مال واموالش رو به اون بخشیده.پس باید خونه می رفت و از وسایلهاش مراقبت می کرد.وقتی که به خونه رسید یه غم و پشیمونی ناگهانی دلشو گرفت.شروع کرد به گشتن توی وسایل های باباش و اون کتاب رو پیدا کرد درست همونطوری که صدسال پیش اونجا گذاشته بودتش.با چشمان پراز اشک شروع کرد به بازکردن کتاب و یه کلید ماشین از لای کتاب افتاد که روش نوشته بود کاملا پرداخت شده.چند بار نعمت هامون و فرصت هامون رو یا جواب دعاهامون رو از دست میدیم چون فقط اونطوری که میخوایم بهمون نمیرسن؟چرا همیشه ما انتظار زیادی داریم چرا هیچوقت از داشته هامون راضی نیستیم.چرا هیجوقت به چیزهایی که داریم قانع نیستیم.همیشه بدونین ما هممون هرچیز رو که باید داشته باشیم داریم.بارها تجربه کردم همیشه تا یه چیزو از دست میدادم تازه میفهمیدم چه معنی برام داشت و قدرشو ندونستم.همیشه بدونین اگه چیزی همونطوری که میخواین پیش نمیره یه حکمتی است حتما شک نداشته باشین.اگه فقط به خدا اعتماد داشته باشین بهتون بهترین چیزهارو میده.ما هیچوقت نیمدونیم خدا چه نقشه هایی برامون داره فقط میدونیم که راه های اون راه های ما نیست ولی راه های اون بهترینه.پس حتی اگه به چیزی که میخواین هم نرسین به نفع خودتونه و خدا با بهتریناش غافل گیرتون میکنه چون هیچ کس به اندازه اون صلاح مارو نمیخواد.هیچوقت هم یه چیزو به زور از خدا نخواین و فقط به داشته هاتون راضی باشین چون خیلی ها هستن که همین هارو هم ندارن.هیچوقت هم فرصت های زندگی رو از دست ندین و از همشون استفاده کنین تا چیز های جدید یاد بگیرین.یادمه یه دوست عزیزی میگفت این یه حقیقته درمورد زندگی که هیچ وقت نمیتونی کاملا بشناسیش و هر وقت که یه چیز جدید یاد میگیری یه چیز دیگه اون گوشه منتظرته و چیزهایی که ما میدونیم نسبت به چیزهایی که قراره در آینده بدونیم چیزی نیست اصلا! یادمون باشه که زندگی پراز امتحانات بزرگه ولی هرچقدر هم سخت باشه هممون میدونیم که خدا رو داریم و تنها اونه که امید هیچ کسی رو نا امید نمیکنه!!!!
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 09:59 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |

اولین مطلبی که میخوام ارسال کنم درمورد یه بنده واقعیه! اینو از کامپیوتر یکی از دوست های گلم دیدمو برداشتم! ولی خیلی متنش قشنگه که انگلیسی هم بود ولی من فارسیشو نوشتم! امیدوارم خوشتون بیاد!   از خدا خواستم که عادتم رو ازم دور کنه,خدا گفت نه! این وظیفه من نیست که دورش کنم,بلکه وظیفه تویه که ترکش کنی! از خدا خواستم که بهم صبر ببخشه ,خدا گفت نه! صبر نتیجه رنج و سختیه!بخشیدنی نیست,یادگرفتنیه! از خدا خواستم که بهم خوشبختی بده,خدا گفت نه! من به شما نعمت هامو میدم خوشبختی به عهده خودتونه...! از خدا خواستم که رنج و غمو ازم دور کنه,خدا گفت نه!  درد کشیدن شمارو از لذت های دنیوی دور میکنه و شمارو به من نزدیک تر میکنه...! از خدا خواستم که کاری کنه که روحم رشد کنه,خدا گفت نه! تو باید خودت به تنهایی رشد کنی ولی منم کمکت میکنم تا پرثمرت کنم. از خدا همه چیزهایی رو که ممکنه باهاشون از زندگی لذت ببرم رو خواستم,خدا گفت نه! من به شما زندگی رو میدم,پس ممکنه که از همه چیزهاش لذت ببری! از خدا خواستم که کمکم کنه تا بقیه رو همون اندازه که خودش منو دوست داره دوست داشته باشم! خدا گفت: بالاخره به این نتیجه رسیدی....! همه اینها به خاطره اینه که اونی که اون بالاست چیزی جز خیرو صلاح مارو نمیخواد و از هرکس نسبت به ما مهربون تره و این زندگی هم امتحانه بزرگیه که هممون باید بگذرونیمش.ممکنه برای بعضیا سخت باشه واسه بعضیا آسون.بععضیا با فکر اینکه همیشه خدارو دارن زندگیشونو میگذرونن و همیشه هم خوشحالن ولی بععضیها هم اصلا یادشون میره خدایی اون بالاست و میگن خدا خیلی وقته که ما رو یادش رفته بدون اینکه فکرکنن که آخرین بار کی خودشون به اونی که اون بالاست پناه بردن.پس یادمون باشه که خودمونیم که زنگیمونو میسازیم پس بیان همه خوب بسازیمش.من خودم هم خیلی تنهاش گذاشتم ولی اون هیچ وقت اینکارو باهام نکرد نمیدونم چرا.یکی از دوستای خوببم که اسمش صبا بود هم از این وب ها درست کرد که حتما به وب اونم برین.من 2بار که به وب اون رفتم ازخودم خجالت کشیدم ودوباره پیش خدا برگشتم چون بازگشته هممون به سوی خداست!همیشه بدونین هرجا برین هر چقدر هم دوووووووووووور باشین بازم پیش اون بر میگردین!چرا باید واقعا همچین کسی رو خیلی ها نادیده بگیرن چرا همه میگن دنیا خیلی نامرده دیگه بریدیم.آخه مگه شماها خداتون رو ندارین مگه اون اون بالا مراقبتون نیست.ولی این طبیعت انسان هاست همه که خوب نیستن هممون اینجوریم!همه میتونن خوب باشن ولی نمیخوان.اگه اینجوری نبود دیگه چرا بهشت و جهنمی وجود داشت.فقط میخواستم اینو بگم که اگه همیشه یاد اون باشین همین زندگی این دنیاهم براتون بهشت میشه باهمه سختی هاش با همه اتفاقات بدش با همه غم هاش خوشتبختی هاش اگه فقط یه ذره وقتتون رو واسه خدا بذارین اگه فقط یه خورده به اون فکرکنین! یادتون باشه هممون اول تو بهشت بودیم این خود آدم بود که حرف خدارو گوش نکرد و اومد این دنیا.ولی جای بدی هم نیومد.هر کی درست زندگی کنه به همونجا برمیگرده هرکی هم نه خوب برنمیگرده!پس یادمون نره برترین ایمان اینه که بدونیم خدا همه جا با ماست اگه واقعا اونو دوست داشته باشیم هیچوقت کاری نمیکنیم که اون نارحت بشه.آخه کی دوست داره کسی که از همه واسش مهمتره رو تنها بذاره و ناراحت کنه.معلومه هیچ کس! ولی هیچ کدوم از ما کامل نیستیم هممون اشتباه میکنیم اشکال نداره خدا اونقدر مهربونه که مارو میبخشه فقط نه اینکه اینجوری فکر کنیم هرکاری کردیم اشکالی نداره به شرط اینکه دیگه اشتباهامونو تکرار نکنیم و در فکر جبران باشیم.همونجوری که خدا میگه باشد که اندیشه کنید!


نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 09:47 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كدهای جاوا وبلاگ