تبلیغات
◦♥◦♥◦♥برای خدا... - مثبت اندیشی
◦♥◦♥◦♥برای خدا...

سجده ی عشق

سلام به همه شما! امروز یه داستان قشنگ دیگه آوردم که خیلی باهاله!اول بخونینش بعد میگم چرا! درواقع یکی داره درمورد یکی از دوستاش صحبت میکنه! جری یه جور آدمی بود که همش همه ازش بدشون میومد! همیشه سرحال بود و همیشه یه چیز مثبت واسه گفتن داشت که بگه! اون یه مدیر بود مدیر یه رستوران و همه پیشخدمت هاش هم همیشه دنبالش راه میفتادن! فقط هم به خاطر رفتارش!انگیزه خیلی خوبی داشت! اگه یکی از کارکنانش روز بدی داشت حتما میرفت و بهشون میگفت که به طرف خوب قضیه نگاه کنه! دیدن جری با این رفتار یه روز مجبورم کرد که برم پیشش و ازش بپرسم!گفتم: من نمیفهمم,نمیتونی همیشه یه آدم مثبت باشی!چجوری این کار رو میکنی؟ اون هم جواب داد:هر روز صبح که پامیشم به خودم میگم جری امروز دوتا راه بیشتر نداری!یا میتونی سرحال باشی یا اینکه بی حال باشی!منم سرحال بودنو انتخاب میکنم!هربار هم که یه چیز بد اتفاق میفته میتونم انتخاب کنم که یه قربانی باشم یا اینکه ازش یه چیز یادبگیرم!منم دومی رو انتخاب میکنم!هر وقت هم یکی میاد پیشم ایراد میگیره میتونم انتخاب کنم که ایرادشون رو قبول کنم یا اینکه به جنبه خوبش  نگاه کنم! منم به جنبه خوبش نگاه میکنم!منم گفتم:آره درسته ولی اونقدر آسون نیست!گفت:چرا هست!ولی زندگی همش انتخابه و وقتی همه چیزهارو کنار میذاری هرلحظش یه انتخابه! خودتی که انتخاب میکنی چجوری بهشون عکس العمل نشون بدی!خودتی که انتخاب میکنی چجوری مردم روت تاثیر میذارن.تویی که انتخاب میکنی خوشحال باشی یا نه!از همه مهمتر خودتی که انتخاب میکنی چجوری زندگی کنی! به چیزی که جری گفت فکر کردم و بعد هم رستوران رو ترک کردم تا شغل خودمو شروع کنم!دیگه باهم در ارتباط نبودیم ولی بیشتر اوقات به حرفهاش فکر میکردم که بجای اینکه جواب بدم انتخاب کنم!سال ها گذشت تا اینکه شنیدم جری یه کاری کرد که هیچوقت فکرشو نمیکردین!یه روز در رستورانشو باز گذاشت و توسط 3 دزد مسلح بهش شلیک شد ولی خوشبختانه سریع عملش کردن وبعد یه سری مراقبت ها جری از بیمارستان مرخص شد!من 6ماه بعد اون اتفاق دیدمش و وقتی حالشو پرسیدم زخمهاشو بهم نشون داد.نگاه نکردم ولی ازش پرسیدم که وقتی اون اتفاق افتاد چی به فکرش اومد و گفت:اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که باید در رو قفل میکردم و وقتی هم که روی زمین افتادم 2 انتخاب بیشتر نداشتم! میتونستم بمیرم یا زندگی کنم و منم زندگی رو انتخاب کردم!پرسیدم که نترسیدی بیهوش نشدی؟گفت:خدماتشون عالی بود.تا آخر مراقبم بودن و بهم میگفتن که حالم بهتر میشه!ولی وقتی که به اتاق عمل بردنم خیلی ترسیده بودم.از نگاهشون میخوندم که میگفتن این یه مرده است! پرستارها بهم میگفتن که به چیزی حساسیت دارم منم گفتم آره!بعد داد زدم دارم انتخاب میکنم که زندگی کنم!عمل کنین انگار که زنده ام نه مرده!جری به خاطر همه زحمت های دکترهاش زندگی کرد ولی همینطور بخاطر اخلاق فوق العاده اش!بخاطر اون یادگرفتم که هر روز تو زندگی باید انتخاب کنیم و همینطور رفتارت و اخلاقت همه چیزته! به نظر منم واقعا درسته!همه چیز زندگی خودتی که توش تاثیر میذاری ولی واقعا به انرژی مثبت اعتقاد دارم!هرباری که همش آه و ناله کردم به هیچ جایی نرسیدم ولی هروقت هم که خندیدم همیشه بهترین ها نصیبم شد!یه چیز بهتون بگم تاحالا به هیچ کی نگفتم!یه روز هم دینی باید میخوندیم هم جغرافی!منم به یه دلایلی هیچ کدومو نخوندم!نمیدونم واسه چی رفتم مدرسه!ولی همش میگقتم خدایا میدونم اصلا مجبور نیستی کمکم کنی تقصیر منه که باید میخوندم ولی وقتی معلممون داشت اسم هارو صدا میزد داشت قلبم از جا درمیومد ولی درعین حال هم فقط به خدا ایمان داشتم!میدونستم اشتباه خودمه ولی فقط میگفتم خدایا کمکم کن این یه بار رو!به هیچ کی هم چیزی نگفتم دوستام اصلا نمیدونستن!ولی باورتون نمیشه شاید خیلی درس مهم هم نبود ولی خوب اون لحظه واقعا ترسیده بودم!آخرای زنگ که بود دیدم که از من نپرسید ولی اونجا اولین باری بود که واقعا کمک خدارو حس کردم.شاید شما نفهمین الان چون گقتنی نیست!فقط میخواستم بگم اینجور موقع ها فقط ایمان به خدا هستش که کمکتون میکنه و باید همه چیزو دست اون بسپرین حتی اگه نتیجه به نفعتون نباشه درعوض به صلاحتونه...!
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 04:27 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كدهای جاوا وبلاگ