تبلیغات
◦♥◦♥◦♥برای خدا... - عشق و زمان
◦♥◦♥◦♥برای خدا...

سجده ی عشق

 

این متنی که میخوام ارسال کنم درمورد عشقه! به نظر من بهترین نعمتیه که به همه ما داده شده اگه همه ارزششو بدونن! هممون با عشق به دنیا اومدیم و هر روزی که میتونیم زندگی کنیم و این یه ذره وقتی که داریم هم باید ازش استفاده کنیم تا تا میتونیم نفس بکشیم همه رو دوست داشته باشیم!هیچ چیزی پاکتر از دوست داشتن نیست هیچ چیزی به پاش نمیرسه مهم نیست چه شکلی باشه حتی اگه یکی رو دوست داشته باشی که دوست نداشته باشه حتی اینم قشنگه بااین که خیلی سخته! فقط میگم خدایا ممنونم که این نعمت رو به هممون دادی!!!! عشق و زمان


 

 

یکی بود یکی نبود.یه جزیره ای بود که اونجا همه احساسات زندگی میکردن:خوشبختی,بدبختی,علم و بقیه ها از جمله عشق!یه روز خبرداده شده بود که قراره جزیرشون غرق بشه,پس همه قایق هایی ساختن و اونجارو ترک کردن بجز عشق!عشق تنها کسی بود که اونجا موند.میخواست نا آخرین لحظه ممکن اونجا بمونه!وقتی که جزیره کاملا غرق شده بود,عشق تصمیم گرفت که از کسی کمک بخواد.ثروت داشت از کنار عشق توی یه قایق مجلل رد میشد که عشق گفت."ثروت,میتونی منم با خودت ببری؟ثروت جواب داد:نه,یه عالمه نقره و طلا تو قایقمه.جایی واسه تو نیست!عشق تصمیم گرفت از غرور که داشت تو یه کشتی زیبا از کنارش رد میشد بپرسه.عشق گفت:غرور,لطفا کمکم کن!اون گفت:نمیتونم کمکت کنم,عشق.تو کاملا خیسی و ممکنه کشتیمو خراب کنی!بدبختی هم به عشق نزدیک بود پس عشق گفت:بدبختی,بذار باهات بیام!اون گفت:وای.....عشق,خیلی ناراحتم که باید خودم تک وتنها باشم!خوشبختی هم از کنارعشق رد شدولی اونقدر خوشحال بود که حتی صدای عشق رو نشنید وقتی که صداش کرد.ولی ناگهان,یه صدا اومد که گفت:عشق,بیا من تورو باخودم میبرم!یه بزرگتر بود.عشق اونقدر خوشحال و سپاسگذار بود که حتی یادش رفت بپرسه کجا داشتن میرفتن!وقتی که رسیدن به خشکی,اون بزرگتره راه خودشو رفت.عشق فهمید که چقدر بهش مدیون بودو از یه بزرگتره دیگه به نام علم پرسید که کی کمکم کرد؟اون زمان بود.علم گفت!عشق پرسید:زمان؟ولی چرا زمان کمکم کرد؟علم با یه لبخند عمیق جواب داد که"چون فقط زمانه که میتونه بفهمه چقدر عشق باارزشه!

 


نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت 10:08 ب.ظ توسط ᵯɑɍɑⱢ نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كدهای جاوا وبلاگ